اي هموطن ! اگر از كساني هستي كه از شنيدن خبر بيماري صعب العلاج فرزند، مادر، پدر ، همسر و يا هر عزيز ديگرت از خود بي خود مي شوي و ترجيح مي دهي كه مصيبت ها و گرفتاري هايت را از تو پنهان كنند و در بي خبري باشي ، از خواندن اين نوشتار صرف نظر كن.

    مطلب فوق مطلعي است  بر  كتاب چرا عقب مانده ايم؟: جامعه شناسي مردم ايران   تاليف دكتر علي محمد ايزدي       كه سعي شده در نوشتاري كه در ادامه مطلب درج شده ،خلاصه اي هرچند ناقص از آن كتاب اقتباس كرده باشيم 

چرا « عقب افتاده ایم»؟

همه می خواهند عوامل و علل خارج از وجود ایرانیان را مقصر معرفی کنند، ودر حقیقت ، کمتر کسی می خواهد حتّی برای یک لحظه هم که شده نظرش را به ایرانیان و خلقیات فرد فرد ساکنان این مملکت معطوف کند.

عواملی که ممکن است باعث عقب افتادگی ما ایرانیان باشند:

1-     استعمار گران  

2-     سیستم سلطنتی

3-     حاکمیت هزار فامیل

4-     ذخایر نفتی

5-     موقعیت سوق الجیشی

6-      بی سوادی مردم

7-     دین اسلام

8-  شخصیّت اخلاقی ما ایرانیان

               در بررسی عوامل فوق وقتی یکی را موثر وبقیه را ثابت در نظر بگیریم و فقط یکی را مطالعه و تحلیلی کنیم ، گرچه ممکن است تأثیرات  متقابل  داشته باشند. می بینیم که 7 عامل اول نمی تواند دلیل اصلی عقب افتادگی باشد؛ زیرا 1- کشورهای پیشرفته نظیر آلمان وژاپن نیز تحت سلطه بوده اند 2- کشورهایی  پیشرفته  هستند با سیستم پادشاهی، و کشورهای عقب مانده ای هستند که جمهوری اند 3- ادّعای حاکمیت هزار فامیل بعلت اینکه محدودیت امکانات تحصیلی و انحصاری بودن آن برچیده شده و از طرفی در پنجاه سال اخیر اکثر وزرا و وکلا فرماندهان از طبقه متوسط بوده اند قابل تأیید نیست  4- منابع نفتی می تواند فرصت باشد، همچنانکه کلید موفقیّت اکثر کشورهای صنعتی جهان است 5- موقعیت سوق الجیشی نیز همچون مورد قبلی دلیل قابل قبولی برای دلیل عقب افتادگی نیست  6-بی سوادی مردم نیز نمی تواند دلیل اصلی باشد زیرا بدبختی های فراوانی از ناحیه تحصیل کرده های باسواد دیده ایم از جمله دزدی از بیت المال و ... با اینکه سواد انسان را به طرف کمال می برد ، ولی حکم چاقویی را دارد که هم می تواند برای جرّاحی بیمار به کار رود و هم آدمکشی 7- دین اسلام نیز نمی تواند عامل عقب افتادگی باشد ،  چون دین اسلام با کلیسای قبل از رنسانس قابل مقایسه نیست ؛ چون کلیسا مخالف علم بود ولی اسلام مشوّق آن ،کلیسا تفتیش عقاید می کرد، در حالی که دین اسلام تجسس در کار دیگران را منع می کند. و از طرفی دین بطور کلی نمی تواند باعث عقب افتادگی باشد ، چون آلمان وآمریکا با اعتقادات مسیحی گری ، ژاپن با اعتقادات بودایی و کنفوسیوسی  همه جزء کشورهای پیشرفته اند .

شخصیت اخلاقی ما ایرانیان

...خداوند وضع زندگی هیچ قومی را تغییر نمی دهد تا زمانی که آن قوم خلقیاتشان را تغییر دهند...[1]

..خدا نعمتی را که به قومی داد تغییر نمی دهد تا وقتی که آن قوم خلقیّات خود را تغییر دهند...[2]

نتیجه از دو آیه فوق اینست:وقتی دروغ گویی ، دزدی ، غارت، تقلب ، عهد شکنی و سمبل کاری را پیشه ساخته اند، محتومشان کم شدن تدریجی در آمد ملّی و تمام عوارض ناشی از آن است. و زمانی که راست گویی ، وفای به عهد   ، امانت ، دقّت  وتوجه در کارشان باشد نتایج آن را نیز خواهند دید

 

نظریات خارجیان درباره ی ایرانیان

1-آمی ین مارسلین

آمی ین مارسلین موّرخ رومی قرن 4م ایرانیان را چنین توصیف کرده است :

بسیار پُرگو و خودستا هستند، چه در موقع کامکاری و چه در اوقات مصیبت.همیشه لفظ تهدید و تخویف بر لب دارند.مکّار ومتکبّر و بیرحم اند.راه رفتنشان بسیار سنگین و موقر و طبیعی و روان است.بهترین جنگجویان دنیا هستند؛ولی در کار جنگ،خدعه و مهارتشان بیشتر از شجاعتشان است.نسبت به غلامان و زیردستان و مردم خُرده پا به استبداد رفتار می کنند و خود را مالک و صاحب اختیار مال و جان آنها می دانند.نوکران و گماشتگانشان حق ندارند در حضور آنها لب به سخن بگشایند.

2- گرنت واتسون

گرنت واتسون  از قولِ «سِر ه پوتینگر» می نویسد:

در میان خودی ایرانیان با همردیف و هم شأن خویش مهربان و مؤدب اند، ولی در مقابل برتر از خود خاضع و متواضع و نسبت به زیر دستان زورگو و متکبرند.

3- جیمس موریه

جیمس موریه در مورد خلقیّات ایرانیان زمانِ فتحعلی شاه قاجار می نویسد :

در تمام دنیامردمی به لافزنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است.هیچ ملّتی هم مانند ایرانیان منافق نیست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف می کنند باید از شرّشان بر حذر باشی.ایرانیان تا دلت بخواهد حاضرند به تو قول و وعده بدهند که اگر احیانا ًاسبی،مزرعه ای،خانه ای و یا هر چیز دیگری را در حضورشان تعریف و تمجید نمایی،فوراً گویند تعلّق به خودتان دارد.عیب دیگری هم که دارند دروغگویی است که از حدّ تصوّر خارج است.ایرانیان لبریزند از خودپسندی و شاید بتوان گفت که در تمام دنیا مردمی پیدا نشوند که به این درجه به شخص خودشان اهمیّت بدهندو برای خودشان اهمیّت قایل باشند.

در جای دیگر می گوید:

یاران! به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند و آدم را به دام می اندازند.هر قدر به عمارت ایشان بکوشی،به خرابی تو می کوشند.دروغ ناخوشی ملّی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ این معنی ،قسم های ایشان را ببینید،سخن راست را چه احتیاج به قسم است؟به جان تو،به جان خودم،به مرگ اولادم،به روح پدرو مادرم،به شاه،به مرگ تو،به ریش تو،به سبیل تو،به سلام و علیک،به نان و نمک،به پیغمبر،به اجداد طاهرین پیغمبر،به قبله،به قرآن،به حسن و حسین،به چهارده معصوم،به دوازده امام،از اصطلاحات سوگند ایشان است.خلاصه آن که از روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدّس و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب حمام،همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند،این دروغ ها را باور نکنید."

4- شاردن

شاردن، سیّاح دوره صفوی می نویسد:

ایرانیان بیش از همه چيز دلشان مي خواهد زندگي كنند و خوش باشند. آن سلحشوري سابق را از دست داده اند و تنها چيزي كه از  دنيا مي فهمند عيش است و نوش و هيچ باور ندارند كه عيش وعشرت و نشاط را در حركت و تكاپو و كارهاي خطرناك و پر زحمت هم مي توان به دست آورد. از اين گذشته ايرانيان بسيارمخفي كار و متقلّب و بزرگ ترين متملّقين عالم هستند و در دنائت و وقاحت هم بي همتا مي باشند. به غايت دروغ گو هستند و كارشان همه پرگويي و قسم و آيه است و براي اندك نفعي حاضرند به دروغ شهادت بدهند. وقتي از كسي پولي يا چيزي قرض مي گيرند پس نمي دهند و به محض اينكه دستشان برسد خودي و بيگانه را فريب مي‌دهند و با او به دغل معامله مي نمايند. در خدمتگزاري عاري از صداقت هستند و در معاملات دوستي نمي فهمند و چنان در خدعه و فريب مهارت دارند كه محال است انسان به دامشان نيفتد.

5-الکسی سولتیکوف

شاهزاده روسی ، حدود 150 سال قبل  نوشته است:

درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد و همین خود کافی است که این مملکت در نظر خارجیان نفرت انگیز بیاید...دروغ به طوری در عادت و رسوم این طبقه(طبقۀ نوکر و کاسب و دکاندار)ریشه دوانیده است که اگر احیاناً یک نفر از آنها رفتاری به درستی بنماید و یا به قول و وعده خود وفا نماید،چنان است که گویی مشکل ترین کار دنیا را انجام داده است و رسماً از شما جایزه و پاداش و انعام توقّع دارد.

6- گویینو

گویینو، دیپلمات فرانسوی می گوید:

زندگانی مردم این مملکت سر تا پا عبارت است از یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی.فکر و ذکر هر ایرانی فقط متوجّه این است که کاری را که وظیفۀ اوست انجام ندهد.ارباب مواجب گماشتۀ خود را نمی دهد و نوکرها تا بتوانند ارباب خود را سر کیسه می کنند...از بالا گرفته تا پایین در تمام مدارج و طبقات این ملّت جز حقّه بازی و کلاه برداری بی حد و حصر و بد بختانه علاج نا پذیر،چیز دیگری دیده نمی شود.و عجیب آنکه این اوضاع،دلپسند آنان است و تمام افراد ناس هر کس به سهم خود از آن بهره مند و بر خوردار است و این شیوۀ کار و زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می کاهد و برای آسایش و بیکاری و بیعاری میدان فراخی برای آنها فراهم می سازد،و رفته رفته این سبک زندگی برای آنها حکم بازی و سرگرمیِ پر تفریح و تفنّی را پیدا می کند که احدی حاضر نیست به این آسانی از آن دست بردارد.

7- سرجان مکدونال

مکدونال انگلیسی :

ایرانیان ... مردمانی مهمان نواز...، نسبت به بیگانگان مهربان و در رفتار و کردار بی نهایت مؤدّب و ملایم اند و حرکات و سکناتشان دلپذیر است.گفتارشان گیرنده و دلفریب و مصاحبت شان گوارا و دلپذیر است ولکن در عوض فاقد بسیاری از صفات پسندیده اند،چنانکه در تمام فنون مکر و حیله و دورویی و ریاکاری ماهرند و نسبت به زیردستانشان شقی و غدّار و در مقابل زبردستان افتاده و فروتن می باشند.از این گذشته،مردمی هستند بی رحم و کینه خواه و حریص و فاقد ایمان و محروم از صفات قدر شناسی و شرافتمندی.

8-سرپرسی سایکس

می نویسد:

تباهی اخلاقی و بی صفتی ایرانی بد بختانه ضرب المثل است...از تمام صفاتی که سیرت ایرانی را تشکیل می دهد،و بعد از خود خواهی بی حدّ و حساب در میان آنها رواج بسیار حاصل کرده است،حرص پایدار در کسب مال و جمع ثروت از راه غیر حلال است.

9-استلین میشو:

استلین میشو می نویسد:

ایرانیان نمی توانند هیچ نوع کولتور و فرهنگی را که با فرهنگ خودشان بیگانه باشد بپذیرند.ایرانی همیشه شخصیّت مخصوص به خودش را حفظ می نماید،و این شخصیّت عبارت است از یک نوع نرمی و انعطاف پذیری که به هرشکلی در می آید و برای یک نفر مغرب زمینی که معتاد به صراحت و تشخیص صریح بین خوبی و بدی است باعث انزجار خاطر می گردد.آنچه ما را در مورد ایرانیان به وحشت می اندازد این است که ما هرگز وقتی با یک ایرانی سر و کار پیدا می کنیم نمی توانیم بفهمیم که درستی عقیدۀ او از چه قرار است و دربارۀ امور چگونه فکر می کند.حتی اگر بیست سال هم با او معاشر و محشور باشیم ضمیر او بر ما مجهول خواهد ماند.

10-ونسان مونتی:

در کتابش چنین نوشته :

در پشت پرده، روح ملّتی پنهان است که از دوران طفولیّت منهوب و در هم کوفته است؛درست است که از چندی بدین طرف دیگر معلّم مدرسه به صورت شاگردانش اخِ تف نمی اندازد و به آنها چوب نمی زند،ولی طفل خردسال و جوان از ظلم و بیدادی که راه و رسم حکومت گردیده است چه انتظاری می تواند داشته باشد؟

11- ژان لارتگی:

ژان لارتگی روزنامه نویس فرانسوی در سال 1962 نوشته است:

ایرانیان کهنه کار ونکته سنج هستند و ذوق توطئه دارند.برای پذیرایی های رسمی ساخته شده اند و دارای سنگینی و وقار و مجلس آرای و ناشی گری در زمینۀ تکنیک و راغب به خواب و خیال هستند،که خود لازمۀاین قبیل مجامع و محافل است.ایرانی مدام عاشق آشوب و اغتشاش و درهم و برهمی بوده است و خوشی او در این است که دادو فریاد راه بیندازد و یک نفر را –هر که می خواهد باشد-توانا و نیرومند و رستم دستان بخواند اما در عین حال در دل دشنامش بدهد و لُغُز بارش نماید و آهسته قاه قاه بخندد،و خلاصه آنکه همان صحنۀ کمدی خنده داری را بازی کند که مظهر زندگی ایرانیانی است.ما فرنگی ها وقتی در حقّ کسی می گوییم سخت و "ریژید"و مشکل و استوار است،مقصودمان تمجید و تحسین از اوست.در صورتی که در ایران چنین آدمی را احمق و نادان می خوانند و وقتی می خواهند کسی را تعریف کنند،می گویند "خیلی نرم" است؛یعنی سهل الانعطاف است و حاضر است به آسانی به هر لباسی در آید ولدی الحاجه[3] حقیقت را به هر صورتی که مقتضی باشد جلوه گر سازد.

 

 

 

نظریات خودمان درباره ی خلقیّاتمان

1-رحیم نامور

نامور در روزنامه شفق سرخ 6/6/1311 در مورد هموطنانش می گوید:

 

..پای بند هیچ یک از ملکات اخلاقی نیستند و به شؤون و مقدّسات فردی و اجتماعی اعتنایی ندارند و جز پر کردن کیسه و اطفای شهوات مشئوم از زندگی چیزی نمی فهمند.دروغ می گویند،فریب می دهند،مانند خاکشیر به هر مزاجی می سازند و در مقابل هر بادی تسلیم می شوند،و این کار را زبر دستي و زرنگی می دانند.حقایق را زیر پا گذاشته و برای استرضای خاطر کسی که خود را محتاج به وی و او را قوی تر از خود تصوّر می کنند بله قربان بله قربان و صحیح است صحیح است می گویند و از خود رأی و  اختیاری ندارند.امروز از یک چیز تعریف می کنند و فردا با لحن زننده ای همان چیز را تکذیب می کنند.مبالغه را در تعریف و خوش آمد گویی به جایی می رسانند که مقام فرشتگان آسمانی را به یک نفر می دهند،و لحظه ای بعد بدون اینکه گفته های خود را به یاد بیاورند همان شخص را مجسمۀ وقاحت و جانشین ابلیس می خوانند.

2- سیّد محمّد علی جمالزاده

جمالزاده در کتاب خلقیات ما ایرانیان می نویسد:

.... هرچه بیشتربا این مردم می جوشم و بیشتر با آنها نشست و برخاست می کنم کمتراخلاقشان به دستم می آیدو کمتر از کار و بارشان سر در می آورم...با همۀ قیافه جدّی که به خود می دهند هیچ کار دنیا را به جدّ نمی گیرند،مگر در سه مورد مخصوص:یکی شكم، يكي کیسه ویکی تنبان.وقتی پای این سه چیزبه میان می آید یوسف را به کلامی و خدا را به خرمایی می‌فروشند.چطور می خواهی دلم به حال این مردم کچلک باز و دوز و کلکی مزاج نسوزد که برای حلّ و فصل معضلات امور و مشکلات دنیا تنها به سه طریقه معتقدند که عبارت است از:"سر هم بندی "و"سیاست عالیه ماستمالی"و"روش مرضیّۀ ساخت و پاخت".این هر سه  از مبتکرات فکر بدیع و کشفیات قریحۀ سرشار خودشان است.و در این میان الحق که گوی سبقت را از جهان و جهانیان ربوده اند."

3- سیمین بهبهانی :

وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود                     وقتی که دروغ، داور هر ماجرا شود

وقتی هوا،هوای تنفّس،هوای زیست                        سرپوش مرگ،برسر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان                        هنگامه ای ز جنبش دُم ها به پا شود

وقتی به بوی سفرۀ همسایه،مغز و عقل                         بی اختیار،معده شود،اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب                          یک رنگ رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم                         رجّاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یـأس                             دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

4- جلال آل احمد

آل احمد در کتاب غربزدگی اینگونه می نویسد:

آدم غرب زده هرهری مذهب است.به هیچ چیز اعتقاد ندارد،اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست.یک آدم التقاطی است.نان به نرخ روز خور و همه چیز برایش علی السّویه است.خودش باشد و خرش از پل بگذرد،دیگر بود و نبود پل هیچ است.نه ایمانی دارد،نه مسلکی،نه مرامی،نه اعتقادی به خدا یا به بشریّت.نه در بند تحوّل اجتماع است و نه حتی در بند لامذهبی و بی دینی.البته گاهی به مسجد می رود همان طور که به حزب می رود یا به سینما؛اما همه جا فقط تماشاچی است،درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال رفته است.همیشه کنار گود است.هیچ وقت او را وسط گود نمی بینی.هیچ وقت از خودش مایه نمی گذارد،حتی به اندازه نمِ اشکی در مرگ دوستی یا توجّهی در زیارتگاهی یا تفکّری در ساعت تنهایی و اصلاً به تنهایی عادت ندارد.از تنها ماندن می‌گریزد.چون از خودش وحشت دارد همیشه در همه جا هست.البته رأی هم می دهد،اگر مد باشد؛اما به حزبی یا به مقتدری که امید جلب منفعت بیشتری به او می رود.هیچ وقت از او فریادی یا اعتراضی یا امایی یا چون و چرایی نمی شنوی.آدم غرب زده راحت طلب است،دم را غنیمت می داند،و نه البته به تعبیر فلاسفه.آدم غرب زده شخصیّت ندارد،چیزی است بی اصالت...چون تأمین ندارد تقیّه می کند،در عین حال که خوش تعارف است به مخاطب خود اطمینان ندارد

بدبختانه ما هنوز هم گوشمان به این به به گویی های مغرضانۀ مأموران وزارت خارجۀبیگانه اُخت است که هربه چند سال یک بار مستشرقی یا سفیری یا مستشاری به این سو می آیند.و در آخر طومار وهن آوری درست می کنند که بله شما سرتان سر شیر است و دمتان دم فیل؛یعنی ما که از دورۀ خسرو انوشیروان مالیخولیای بزرگ نمایی داشته ایم و به تعارف دلباخته بوده ایم...

مملکت ما مملکت کویرهای لوت و دیوارهای بلند است:دیوار گلی در دهات و آجری در شهرها.و این تنها در عالم خارج نیست؛در عالم درون هر آدمی نیزچنین دیوارها سر به فلک کشیده است. هر آدمی بست نشسته در حصار دیگری است از بدبینی و کج‌اندیشی و بی اعتمادی و تکروی...ملّتی که هزاران سال به یک روش معیّن یعنی خودکامگی اداره شده است و در طول این مدّت دراز انفرادی بار آمده است و به تقیّه عادت کرده است و در خود فرو رفته و "استر ذهبک و ذهابک و مذهبک"را دقیقه به دقیقه پیش چشم دارد و از همه چیز می ترسد و از اینها گذشته لوازم حضور خانخانی و ادارۀ ارباب همیشه سدّ راه اجرای آمال اوست و خودکامگی با تمام مظاهر،نفس او را بریده،به فرض هم که مجاز به ابراز مکنون ضمیر خود در امر سیاست شد تازه امکان ندارد که به پای صندوق برود.حتی چشمش را باز نکرده ایم تا حسن را از حسین تشخیص بدهد و رأیش را به اردۀ خودش بنویسد و در صندوق بیندازد.و چنین انتخابی آیا چیزی جز انتخاب عوام خواهد بود؟و عوام به معنی دقیق کلمه...دولت های وقت و حکومت های ما که حتی به کمک تمام قدرت خود نمی توانند آرایشی در ظاهر به این اجتماع بدهند،هر روز برای ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به مَلَم تازه ای دست می زنند.و این ملمها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست.یعنی از سه مالیخولیای زیر به در نیست:

یکی مالیخولیای بزرگ نمایی است در تظاهرات،در جشن های ولخرج،در طاق نصرت های پِرپِری دو روزه بالا رفته،در جواهرات بانک ملّی،در وضع سر و لباس،در زین ویراق سواران،در منگوله های فرماندهان نظامی،در ساختمان های بزرگ،و خلاصه در آنچه چشم پر کن است.

دوم مالیخولیای تعاقب مداوم است.اینکه هر روز دشمنی تازه و خیالی بسازی و مطبوعات و رادیو را از آن بینبازی تا مردم را بترسانی و بیشتر از پیش سر در گریبانشان کنی و واداری شان که به آنچه دارند شکر کنند.یک روز کشف شبکۀ حزب توده بوده،روز دیگر مبارزه با تریاک است،بعد مبارزه با هروئین است،بعد قضیۀ بحرین است یا دعوای با عراق است و خلاصه آنچهگوش پر کن است.

و سیم مالیخولیای افتخار به گذشته های باستانی،به لاف در غربت زدن،به تفاخرات تخَر خُر انگیز،به کوروش و داریوش،به من آنم که رستم دستان بود در سیستان،...و این مالیخولیا نیز در جمیع وجوهش مغز پرکن است.

5- مجلّه فردوسی

مجلّه فروسی در شماره 787 مورخ 3/8/1345 به آل احمد جواب می دهد:

این آدم که تو وصف کردی فقط مال دویست سال اخیر است؟...نه.چنین آدم سر به هوا و بی اعتقاد هرهُری مذهب متملّقِ دروغگوی بی مایۀ بی وطنِ هیچ جایی که تو وصف کردی قریب هزار و سیصد سال است که تو وصف کردي در این آب و خاک پدید آمده است.از همان روز شوم و سیاه که نگهبانان کاخ مدائن به دیدن تازیان به کنار دروازه های شهر فریاد بر آوردند"دیوان آمدند،دیوان آمدند"،نطفۀ این موجود حرامزاده بسته شد،و هنگامی که فیروزان سردار نگونبخت ایرانی در جنگ نهاوند فریب خدعۀ ناجوانمردانۀ اعراب را در گریز و حمله خورد و باخت،این موجود به دنیا آمد و حالا هزار و سیصد سال است که ما آنچنان آدم هایی داریم که همه شان تقیّه می کنند،به دیگران اطمینان ندارند و چون سوءظنی هستند هیچگاه دلشان را باز نمی کنند و هیچ وقت از آنها فریادی یا اعتراضی یا امّایی و یا چون و چرایی نمی شنوی.

6- شهید مرتضی مطّهری

شهید مطّهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران می نویسد:

...از همه عجیب تر این است که عدّه ای به نام حمایت از ملیّت ایرانی و نژاد ایرانی بزرگترین توهین ها را به ملّت ایران می کنند.

گاهی می گویند ملت ایران با کمال جدیّت می خواست از حکومت و رژیم و آیین خودش دفاع کند،ولی با آن همه شوکت و جمعیت و قدرت صد و چهل میلیونی و وسعت سرزمین،در مقابل یک عدّۀ پنجاه شصت نفری عرب شکست خورد.اگر راست است پس چه ننگ بزرگی.

گاهی می گویند:ایرانیان از ترس،کیش و عقیده و ایمان خویش را عوض کردند.

واقعاً اگر چنین باشد ایرانیان از پست ترین ملل جهان اند.ملتی که نتواند عقیدۀ قلبی خود را در مقابل یک قوم فاتح حفظ کند،شایستۀ نام انسانیت نیست.

گاهی می گویند ایرانیان چهارده قرن است زیر یوغ عرب هستند.یعنی با آنکه سیادت نظامی عرب یکصد سال بیشتر طول نکشید،هنوز پشت ایرانیان از ضربتی که در چهارده قرن پیش خورده راست نشده است.

زهی ضعف و ناتوانی و بی لیاقتی و بی عرضگی.

ملّتهای نیمه وحشی افریقا پس از قرن ها استعمار همه جانبۀ اروپایی،زنجیرها را یکی پس از دیگری پاره می کنند و خود را آزاد می نمایند،اما ملتی متمدّن دارای سابقۀ فرهنگی کهن،از قومی بیابانی شکست می خورد و طولی نمی کشد که قوم فاتح نیروی خود را از دست می دهد؛اما این ملّت شکست خورده هنوز از خاطرۀ شکست چهارده قرن پیش وحشت دارد؛روز به روز بیشتر فکر و آداب و رسوم و زبان قوم فاتح را علی رغم میل باطنی خود وارد زندگی خود می کند.

گاهی می گویند:ایرانیان از آن جهت شیعه شدندکه در زیر پردۀ تشیّع معتقدات و آداب کهن خویش را حفظ کنند؛در همۀ این مدّت طولانی از روی نفاق و دورویی اظهار اسلام کردند و همۀ ادعاهای مسلمانی شان که تاریخشان را پر کرده است و از هر قوم دیگر بیشتر بوده استدروغ محض است.چهارده قرن است که دروغ می نویسند و دروغ تظاهر می کنند؟زهی بی شرافتی ونامردی.

...همه اینها تهمت به ایران و ایرانی است.ایرانی هر چه کرده به تشخیص و انتخاب خود بوده است.ایرانی لایق بوده نه بی لیاقت،راست و صریح بوده نه منافق و دروغگو،شجاع و دلیر بوده نه جبان و ترسو،حقیقت خواه بوده نه چشم به حوادث زودگذر،نه بی بن و بی ریشه.

7-مهدی بازرگان

مهدی بازرگان در کتاب سازگاری ایرانی می نویسد:

...وقتی بنا شد ملّتی به طور جدّی با دشمن رو به رو نشود،تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن،سر سختی و مخالفت نکند،بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد،اعراب که می آیند در زبان عربی کاسۀ گرمتر از آش شده،صرف و نحو بنویسد،یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته،دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند،در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی که بر تختش می نشیند آبدارترین قصاید را بگوید،غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزنداش گردد،یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده،به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند،دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحۀ روزگار برداشته شود.یکدنده و اصولی ها هستند که در برابر مخالفت و تجاوز می ایستند و به جنگش می روند:یا پیروز می شوند و یا احیاناً شکست می خوردند،حریف چون زمینۀ سازگاری نمی بیند و با مزاحمت و عدم اطاعت روبرو می شود،از پا درشان می آورد و نابودشان می کند.

...روح ایرانی چنان خالص الهی و استوار بر پایه های محکم تقوا و حق پرستی نبوده است.در اشعار فارسی اسم خدا را زیاد می‌بینیم و همین طور در همان ابیات اسم می و معشوق را.در شدیدترین دوران های تقدّس و تشیّع و در دربارهای صفویّه و قاجاریّه به حداکثر شرابخوارگی و زن بازی و عیّاشی بر می خوریم.سفّاکی ای که صفویه به مردم و حتّی به افراد خاندان خود می‌کرد بی سابقه بوده است.البته خود را مروّج تشیّع و مخلص آستان ولایت می دانستند،پیاده از اصفهان تا مشهد می رفتند،گنبد و بارگاه ها تعمیر می کردند...ولی در مجلسشان به نوشتۀ سیّاحان اروپایی و شهادت نقاشی ها و گچ بری های موجود،بجای گیلاس،قدح شراب خورانده می شد و شب های جشن،یک بازار قیصریه را با چراغانی و شراب و شیرینی پر از زن های مطرب و غیر مطرب طنّاز،اختصاصاً برای شاه قُرُق می کردند...خُم و پیاله از زبان و دل شاعران و ازدست لوطیان و نوکران و اربابان و بزرگان نمی افتاده است...دروغ و تقلّب شاید در میان هیچ ملّتی اینچنین رایج نبوده است.

ملتی را در پیش رو داریم که عمل طبیعت را در سیل و آفات و حوادث ناگهانی احساس کرده،از تأثیرهای ریزتدریجی ولی خیلی طولانی اشعۀ ملایم آفتاب و قطرات باران که طیّ دهور و اعصار،کوه ها و دریاها و قارّه ها و انسان ها را به وجود می آورد غافل است و هر عمل بشری را که به جایی رسیده باشد،از دست حکّام و زورمندانی دیده است که پشت سرش فشار و فوریّت گذرانده اند...در خانواده پدر روی زنو بچه حکومت مطلقه دارد؛رفتار خانم با کلفت و نوکر اگر از روی انصاف و قانون باشد،اوضاع خانه زار است،کار مکتب تا زهر چشم معلّم و ضربۀ فلک و شلاق نباشد پیش نمی رود؛روابط استاد و شاگرد در دکان و کارگاه بر مبنای ترس و دعوا است و رابطۀ ارباب و رعیّت در ده که تکلیفش معلوم است...به همین قرار،اجحاف و الزام وقتی از ناحیۀ آمرین و حاکمین صورت گیرد حتی در نظر متشرّعین مقدّس چندان عمل خلاف دین و انصاف جلوه نکرده،یک جواز ضمنی علمی از روی ناچاری برای حکومت های استبدادی صادر شده بوده است...خلاصه هر چه هست باید زود و با زور انجام شود.

8-آوارۀ تهرانی

آوارۀ تهرانی در مقاله ای تحت عنوان "ما چاپلوسیم،ما پوسیده ایم"می نویسد:

...ما پوسیده ایم،زیرا از چاپلوسی زاییده شده ایم.نطفۀ ما در زهدان چاپلوسی منعقد شده و ما در رحم یک مادر چاپلوس تربیت شده ایم.این چاپلوسی ننگ دیروز و امروزمان نیست؛ننگی است که نشانه های آنرا بر سراسر اوراق تاریخ مملکتمان دیده و خوانده ایم...روزی که اسکندر بر ما تاخت،آن سرداران نمک ناشناس داریوش بودند که در طریق چاپلوسی به ارباب تازه،ارباب ایرانی خود را فروختند.از همان روز ما ایرانی شدیم...روزی که مغول به سرزمین ما سرازیر شد و در نیشابورمان جز سگ و گربه نفس کشی را زنده نگذاشت،این ما بودیم که وزیرش شدیم،دبیرش شدیم،دلالتش کردیم و پیشانی خود را پیش پایش بر زمین گذاشتیم.

ای پوسیده،آیا تو تاریخ ایران باستان را خوانده ای،که چون ساسانیان بر اشکانیان پیروز شدند،چاپلوسانی که مؤسس سلسله را احاطه کرده بودند،در مقام چاپلوسی هفتصد سال تاریخ،ابنیه،سنگ نبشته ها و فرهنگ اشکانی را آنچنان از میان بردندکه قرن ها کیفیّات پادشاهی و تمدّن اشکانی بر ما پوسیدگان مکتوم ماند؟...

وای بر تو-ای پوسیدۀ چاپلوس-که هر روز پای یک منبر سینه می زنی و هر حرفی را که از دهان هر ضحّاکی بیرون بیاید قبول می کنی و خود را به هر قلدری می فروشی و از اینکه مظلوم واقع بشوی لذّت می بری و در انزوا بر مظلومیت خود گریه می کنی.


 

مشاهدات و ملاحظات بر آنچه می کنیم

       آنچه نویسندگان خارجی و داخلی دربارۀ ایرانیان زمان های قبل گفته و نوشته اند،اگر صد در صد محققّانه و منصفانه هم باشد،به هر تقدیر مربوط به همان زمان هاست و می گوید که" ایرانیان چگونه بوده اند"شاید بعضی قسمت هایش هم امروز صادق نباشد،ولی تجربیّات عینی از کردار و گفتار روزمرّه مان در حال حاضر بهتر می تواند بگوید که "ما ایرانیان چگونه هستیم".عوام شهرها و دهات که اکثریت جامعه مان را تشکیل می دهند،چه می کنند،چه می گویند و چه اعتقاد دارند؟تجربیّات عینیمان باید مبتنی بر رفتار و گفتارو کردار آنها باشد تا بتواند ما را به شناخت خلقیّات"جامعه مان در حال حاضر"رهنمون شود.

در اینجا باید نکتۀ لازمی را یاد آور شويم و آن اینکه معمولاً خصوصیات اخلاقی یک جامعه و یا وضع اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن بر حسب اینکه اکثریت مردمش چگونه اند،ارزیابی و اعلام می گردد.مثلاً وقتی که گفته می شود مردم آمریکا ثروتمند و مردم هند فقیرند معنی اش این نیست که در آمریکا،فقیرو در هند،ثروتمند وجود ندارد،و یا اگر آلمانی ها به خشونت و تند خویی شدید معروف اند،نباید چنین استنباط شود که در آنجا اشخاص نرم و ملایم پیدا نمی شوند.

بنابراین اگر تشریح خصوصیّات اخلاقی-کردار و گفتار و رفتار ما ایرانیان-آن طور که بعد از این می آید،به نظر بعضی ها ناصحیح و اغراق آمیز آید،باید توجّه داشت منظور این نیست که همگان این طورند؛بلکه منظور اکثریت است،والّا ایرانیان بسیاری را می‌شناسیم که از جمیع جهات،انسانهایی به تمام معنی اند و حقاً برازندۀ این هستند که از نظر خلقیّات،آنها را در ردیف اولیا و انبیا قرار دهیم،ولی با کمال تأسف تعدادشان کم است.

1.با محبّت،آبرودوست و مهمان نواز

ایرانی علاقۀ زیادی به فرزند دارد،آنها را بسیار دوست می دارد و به آنها محبّت می کند،گو اینکه گاهی به حدّ افراط می رساند به طوری که آنها را لوس بار می آورد.ایرانی برای آسایش فرزندانش و برای تحصیلات آنها از هیچ چیز فروگذار نمی کند و خود را به آب وآتشی می زند.حتّی بعد از اینکه کلیّۀ مخارج و ازدواج او را هم داده و در تهیۀ خانه به او کمک کرده و سرمایه ای هم برای شروع کاری در اختیارش گذاشته است،باز احساس مسئولیتش در برابر خوشی و ناخوشی او کم نمی شود.با اینکه فرزندانش حتی صاحب نوه شده اند،باز هم خود را موظّف می داند که عندالاقتضا به کمک آنها بشتابد و از آنها دستگیری و مساعدت کند.برای ایرانی شرم آور و ننگین است که فرزندش را هر قدر هم که بد باشد از خانه بیرون کند و یا دیگران از نیاز پدر و مادرش اطلاع پیدا نمایند.

ایرانی برای مهمان احترام بسیار زیادی قائل است و بهترین چیزهای زندگی از اتاق و فرش و مبل و رختخواب گرفته تا بهترین غذاها را در اختیار او می گذارد تا آبرویش حفظ شود.هر قدر مهمان غریب تر باشد و هر قدر مقام و موقعیت اجتماعی بالاتری داشته باشد پذیرایی از او گرم تر و مفصّل تر است،چون رودربایستی بیشتر است.

2.گاهی به من چه و به تو چه،گاهی دایۀ مهربان تر از مادر

در مواردی که ممکن است با دخالت در کاری یا اظهارنظر در امری منافع احتمالی اش از بین برود و یا ضرری تقدیری تهدیدش کند،خواهد گفت:آقا!به من چه،به تو چه،بیکاری؟صاحبدیون خرت را برون،چکار داری به نرخ نون.آقا جان!سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندند.

ولی اگر این دخالت برایش نفعی تصوّری به وجود آورد و یا تحت تأثیر احساسات قرار گیرد و از انجامش لذّت ببرد و بتواند خودی نشان بدهد،بلافاصله دایۀ مهربانتر از مادر می شود و دلش به حال هر ظالم و قاتل و متجاوزی که اکنون گرفتار و در نتیجه زبون شده است،می سوزد.البته این دلسوزی باید از جیب دیگری باشد نه از جیب خودش،والاّ زمانی که پای خودش در کار باشد شمر هم به گردش نمی رسد.

3.علاّمه دهر،احترام به شؤونات

کمتر ایرانی پیدا می شود که در هر موضوعی خود را علامۀ دهر نداند و با ضرس قاطع اظهار عقیده نکند.کمتر اتّفاق می افتد که کسی خانه ای تازه ساخته باشد و وقتی از او سؤال شود که مهندس و یا آرشیتیک آن ساختمان که بوده است نگوید:والله راستش را بخواهید "خودم".البته یک نفر هم داشتیم که گاهی سری میزد و به اصطلاح خودمان،مهندسمان بود، ولی در حقیقت،همه‌ کارهایش را "خودم"کردم و طرح هایش را "خودم"دادم.

وقتی دربارۀ موضوعی بحثی به میان می آید،به شرطی که ترسی در بین نباشد،به ندرت کسی را می توان دید که اظهار فضل و ابراز عقیده نکند.موضوع آن هر چه می خواهد باشد،سیاسی باشد،اقتصادی باشد،اجتماعی باشد،هیچ فرقی نمی کند.در این زمینه ها همه کس در ایران علامۀ دهر است و خوشمزه اینجاست که در ته قلبش دیگران،ولو متخصّصان در آن رشته ها را،قبول ندارد مگر از راه تقلید.یعنی اینکه چون دیگران فلان کس را قبول دارند،ممکن است این هم به ظاهر تعریف کند،و اگر دیگران گفتند فلان کس اطلاعاتش ضعیف است،او هم می گویید مطلقاً چیزی بارش نیست.تظاهر به فضل و علم مانند تظاهربه ثروت و اصالت-و البته بعد از انقلاب تظاهر به انقلابی بودن و دیانت-بسیار رایج بوده است و کمتر کسی است که حاضر باشد اقرار کند موضوعی را نمی داند،مگر اینکه نظر خاصی در پشت این اقرار داشته باشد.

4.استهزاء،غیبت،بدگمانی

تقریباً اکثر مردم نسبت به هم بد گمان اند.در نزد ایرانی همه کس بد و نادرست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.تقریباً همۀ محافل ایرانیان حتّی محفل متدیّنان از غیبت و مسخره کردن و دست انداختن دیگران گرم و پر شور است.برای محفل متدیّنان کلمه "حتیّ"را از این نظر به کار بردم که آنها ظاهراً با عنایت به آیات قرآن نباید غیبت کنند و نباید دیگران را مسخره نمایند و نباید به دیگران سوءظن داشته باشند.ولی با کمال تأسف به طور فراوان به چشم می خورد.حتی بعضی از مردم می گویند:غیبت کردن بادزدن جگر است.آدم اگر غیبت نکند،عقدۀ دلش را خالی نکند،دهانش بو می گیرد؛جگرش گل می زند.اگر غیبت نکنیم چکار کنیم؟بنشینیم همدیگر را نگاه کنیم؟غیبت مزۀ زندگی است جانم!

5.عجله،بی بند و باری،سمبل کاری

در هنگام رانندگی،عجول بودن این مردم خیلی خوب روشن و قابل رؤیت است.در ایران تقریباً غیر ممکن است کسی در موقع رانندگی رعایت میزان سرعت مجاز را بنماید.همیشه سرعت ها،چه در شهر و چه خارج شهر،خیلی بیشتر از میزان تعیین شده است.این همه مرگ ومیر و خسارت ناشی از تصادفات در خیابان ها و بیابان ها،علاوه بر بد بودن راه ها،تا اندازۀ قابل ملاحظه ای مربوط به عجلۀ رانندگان و متجاوز بودن آنهاست.

این عجله و تجاوز در همۀ کارهای دیگر مردم-به شرطی که ترس و رودربایستي در کار نباشد-ودر همه جا معمول و متداول است و در خرید هر چیزی(حتیّ آن چیزهایی که زود تمام نمی شود)،در ورود و خروج از سینما،از مسجد،و از هر محلّ اجتماع دیگر به طور کاملاًروشنی آشکار است.مسلماًداشتن عجله و بی صبری ما و یا بی اعتنایی ما به حقوق دیگران عللی دارد که باید آن را شناخت.

6.فرار از نظم و برنامه

بی نظمی در کار و بی توجّهی به آنچه می کنیم از خصوصیّات دیگری است که در همۀ شؤون ما کاملاً آشکار است.ما از نظم و ترتیب،با تمام اهمیّتی که در دستگاه عظیم آفرینش و در زندگی همۀ اجتماعات پیشرفتۀ جهان دارد،بیزاریم.

تمام مخلوقات عالم از کهکشان ها و منظومه های شمسی گرفته تا حرکات ماه و زمین و پیدایش شب و روز،از دستگاه گردش خون و تنفّس و اعصاب حیوانات گرفته تا عمل کربن گیری سبزینۀ گیاه و گرده افشانی و تشکیل دانه و میوۀ گیاهان،از ساختمان داخلیِ سلولها گرفته تا الکترون ها و نوترون های ذرّات اتم،همه نظام خاصّی را رعایت می کنند.ولی ما از قبول و اجرای هر نظم و ترتیبی شدیداً متنفّریم.غذا خوردن ما،خوابیدن ما،قول وفعل ما همه با بی نظمی هر چه تمام تر اجرا می شود.

بدون فکر و منطق و استدلال،فقط کورکورانه دنباله رو احساسات هستیم و هر چه دلمان خواست و هر چه دلمان را خنک کند انجام می دهیم و وقتی با نتیجۀ قهری اعمالمان یعنی شکست روبرو شدیم،ابتدا با توسّل به زور و قلدری و خشونت و فحّاشی،و اگر نشد دروغ و تقلّب و تشبّث و گریه و التماس،و اگر نشد با نذر و نیاز به درگاه خدا و پیغمبر و امام و امامزاده و حضرت عبّاس و یا هر وسیله مشروع و نامشروع دیگری که پیدا کنین متوسّل می شویم تا خود را از مخمصه برهانیم.این بی نظمی و بی برنامه گی و بی توجّهی نه تنها در کار یک فرد و یا یک خانواده و یا یک شهر بلکه در تمام مملکت و همه جا پیداست.

7.رشاء و ارتشاء

رشوه دادن و رشوه گرفتن کاری است همگانی،پسندیده و قابل قبول عموم.رواج عبارتی در بین مردم مانند"سبیل یارو رو چرب کن"،"خر کریم رو نعل کن"،"حمام بدون عرقش نمی شه"،"نان بی مایه فطیره"و...حاکی از این است که از قدیم،رشاء و ارتشاء معمول بوده است.

در بین روستائیان ظاهراً باید رشوه دادن و رشوه گرفتن کمتر باشد،مرسوم است به جای لغت کود،کلمۀ رشوه را به کار می‌برند.مثلاً می گویند:"چون به این زراعت رشوه ندادیم محصولش خوب نشد"و این می رساند همان قدر که نزد آنها کود دادن برای گرفتن محصول خوب از زمین لازم است،رشوه دادن نیز همان اهمیّت را دارد و همان اندازه ضروری است.به عبارت دیگر،اعتقادشان بر این است که وقتی بدون دادن رشوه (کود)،از زمین بی زبان نمی توان بهره گرفت چطور انتظار داری بدون دادن رشوه ،شخص زبان داری کار ترا انجام دهد تا بتوانی بهره ای برگیری؟

8.لجبازی و انتقامجویی

از دیگر خصوصیّات بارزمان لجبازی و انتقامجویی است؛چیزی که علاقۀ مفرطی به آن داریم،در دوران حیاتمان به هر کس زورمان نرسیده است و از او-به نظر خودمان-ظلمی دیده و زوری شنیده ایم،کینه اش را سخت به دل می گیریم.اگر حافظۀ ما برای هر چیزی بد باشد،برای نگه داشتن کینه در دل و برای به خاطر سپردن تمام جزئیات قضیه به منظور انتقامجویی بسیار عالی است.هیچگاه طرف را فراموش نمی کنیم و به اصطلاح دندان به جگر می فشاریم تا در روزی که امکانش فراهم شود،تلافی کنیم و انتقام خود را بگیریم،آن هم نه به اندازۀ ظلمی که به ما شده است،بلکه به همان اندازه ای که تیغمان ببرد و امکانش برایمان فراهم باشد،و اگر خودمان نتوانستیم تلافی کنیم،به هر کس که بتواند و بخواهد با شخص مورد نظرمان مخالفت و دشمنی کند،همکاری صمیمانه می نماییم.از عباراتی مانند"در عفو لذّتی هست که در انتقام نیست"و یا آیاتی مانند:(عفو کن و به کار نیک دستور ده و روی از نادان بگردان)،(...پرهیزکاران،کسانی که در سختی ها و گشایش ها انفاق می کنند و خشم خود را فرو می نشانند و مردم را می بخشند.خداوند نیکوکاران را دوست می دارد)فقط به عنوان شعار برای رنگین کردن مجالس بحث و جاذب کردن منابر وعظ در مدارس و مساجد استفاده می نماییم.

9. متجاوز،ترسو،کجدار و مریز کن

     طغیان در برابر هر نوع نظم قانونی یا حقّ و عدالت،تجاوز به حقوق هر ضعیف و هر کسی که به هر علّتی اهل دعوا نیست،و ترس و اطاعت کورکورانه از هر نوع قلدری و زورگویی نیز از خصوصیّات اخلاقی ما ایرانیان است.کجدار و مریزی در حالتی به ما دست می دهد که هنوز نمی دانیم و مطمئن نیستیم موقع زورگفتن است یا زور شنیدن.و اگر قرار است زور بشنویم و اطاعت کنیم،از چه کسی باید اطاعت کنیم.در بین قلدرهای موجود کدامیک قویترین است که باید انتخابش کنیم.کجدار و مریزی حالتی است که باید دودوزه بازی کنیم؛حالتی است که نمی دانیم تکلیفمان چیست.موقع رانندگی اتومبیل،این طرز فکرمان برای دیگران هم قابل رؤیت می شود.بدین معنی که نه به طور کامل در مسیر دست راست و نه به طور کامل در مسیر دست چپ،بلکه درست روی خطّ جداکننده دو مسیر،اتومبیل را می بریم تا اگر موقعیّت سمت راست مناسب تر بود آنجا وارد شویم و اگر دست چپ مناسب تر بود آنجا خود را بچپانیم،همان طور که قدرت ها را همیشه سبک و سنگین می کنیم و هر کدام کفه اش چربید خود را به همان طرف می چسبانیم و تا اوضاع خواست عوض شود جای خود تغییر می دهیم.

10.دردهای دیگرمان

     وقتی ملاک قضاوت خود را صداقت،امانت،صراحت و خلاصه خصوصیّاتی که در اسلام تقوایش می نامند قرار می دهیم،خیلی از گفتارها و کردارهایمان مورد سؤال قرار می گیرد،مثلاً:

- چرا اکثر کارهایمان را حتی از نزدیکترین کسانمان پنهان می کنیم؟

- چرا امضای اکثر ما ناخواناست و شبیه به همه چیز است جز اسم خودمان؟

- چرا در هر گروه و جمعیّت و حزبی که هستیم و ظاهراً با عقاید مشترک دور هم جمع شده ایم،و حتی در کابینۀ یک حکومت و در شورای یک مدرسه،گروهک های پنهانی در داخل آن داریم و دولتی در دولت تشکیل می دهیم و شاید(آن هم شاید)مقداری از راستمان را آنجا می گوییم؟

- چرا کارهایمان یک بام و دو هوا است؛یعنی اینکه در اکثر امور زندگیمان تبعیض قائل می شویم؟

- چرا در همۀ کارهایمان یا افراط می کنیم یا تفریط:در دوستیمان،در دشمنیمان،در جنگمان،در صلحمان،در سخاوتمان،در خساستمان،در خوردن و آشامیدنمان،در کار و تفریح مان،در زندگی اجتماعی مان،در استفاده از آزادی،در تحمّل ظلم،در موازنۀ مثبت،در موازنۀ منفی،در دین داری،در بی دینی،در غرب زدگی،در شرق زدگی و در هر مورد دیگری؟

تقریباً در هیچ یک از شؤون زندگیمان حدّ میانه و متعادل توصیه شدۀ عقل و شرع را به کار نمی بریم،و به اصطلاح عوام،بر پشت بام یا آنقدر جلو می آییم که پرت می شویم و یا آنقدر عقب می رویم که معلّق می افتیم.


 

رانندگی مان آیینۀ تمام نمای خلقیّاتمان

     خصوصیّات اخلاقی افراد کمتر قابل رؤیت است و این موضوع در مورد ما ایرانیان که با قهرمانی خاصّی رل بازی می کنیم و واقعیّات را از نظر ناآشنایان پنهان می داریم،به راستی دشوار است.اما اگر همین ایرانی را پشت فرمان اتومبیل بنشانیم،چون معمولاًدر حضور کسی نیست و در نتیجه لازم نیست و فرصت آن را هم ندارد که رل بازی کند،آنچه در درونش می گذرد و معمولاًبرای دیگران محسوس نیست،هنگام رانندگی خود به خود تبدیل به یک حالت فیزیکی قابل رؤیت می شود که به خوبی می‌توان آن را مشاهده نمود.

1.تجاوز یا تسلیم؟

یک ایرانی-زن یا مرد،جوان یا پیر،بیسواد یا تحصیل کرده،یک کاره یا هیچ کاره فرق زیادی ندارد-مشغول رانندگی است.اگر به ماشین کوچکی که با سرعتی معمولی و مناسب در میان خط کشی های تعیین شدۀ خیابان دارد می رود نزدیک شود،چون ضعیف و کوچکی را می بیند اگر نتواند از چپ یا راستش سبقت بگیرد پشت سرش بوق می زند و او را مجبور می کند که کنار رود تا از او –صرف نظر از اینکه منطقه ممنوعه است یا مجاز-سبقت گیرد و به حقوق او مطلقاً اعتنا و یا کوچکترین توجّهی ندارد.چرا؟چون زورش از او بیشتر است.ولی اگر در این میان ماشین زورداری مثلاًریوی ارتشی،تانکر نفتی،تریلرهای چندین چرخ و یا ماشین های بسیار قراضۀ زوار در رفته از عقب بترسد،و لو اینکه حق هم با خودش باشد،فوراً کوچه خالی می کند،کنار می رود و با کمال راحتی و بدون مقاومت اجازه می دهد که از او سبقت بگیرند،و به عبارت ساده تر،توافق ضمنی و قبول عرفی دارد که به حقوقش تجاوز کنند.چرا؟چون زورش ازآنها کمتر است.

در ایران تجاوز به حقوق ضعیف و افتاده،علی الخصوص مخالفان اعتقادی و مسلکی،و زورگویی به هر کس ممکن باشد،چیزی است عادی و عملی است پسندیده،به این معنا که نشانۀ قدرت و جربزه است؛چون با کمک آن می تواند دیگران را فرمانبر خود کند و به اصطلاح "قاطعیّت" دارد.ضعفا هم باید این تجاوز را با طیب خاطر قبول کنند و تلاش و تقلاّ و بیقراری ننمایند و تسلیم شوند.در غیر این صورت،کلاهشان پس معرکه می افتد و وضعشان از بد هم بدتر می شود.

البته ممکن است گاهی تحت تأثیر "احساسات قرار گیرند و استثنائاتی به وجود آید؛مثلاًمریدانی به مرادشان عشق بورزند و اطاعتش کنند یا دیدگانی زیردستان و افتادگان را از روی ترحّم و شفقت نوازش نمایند و یا رفیقانی حتی جانشان را هم در راه رفیق بدهند،که در تمام این حالات،احساسات و عواطف حاکم و ناظر بر این حرکات است نه عقل و احترام به حقوق دیگران که در همه جا همیشه و در مورد همه کس معمولاًباید ناظر و صادق و نافذ باشد.

2.مرز حق در برابر مرز قلدری

در بعضی از چهار راه ها که چراغ راهنما نصب شده و برای عابر پیاده هم مسیری خط کشی شده منظور گردیده است،اگر چراغ ها کار کند و پاسبانی هم باشد (یعنی که چراغ به عنوان "اخطار قانون"و سر کار پاسبان به عنوان "ضابط قانون"هر دو موجود و فعّال)،ممکن است راننده ای با دیدن چراغ قرمز و ملاحظۀ حضور پاسبان بایستد.معذلک هیچ یک از رانندگان در ابتدای این خط کشی که می توان مرز حقّ و قانون نامید نمی ایستد.معمولاً ماشین سوارانمان همیشه از این مرز تجاوز می کند؛یعنی حریم حق را که به هیچ می شمارد و می گذرد،تمام عرض مختصّ عابر پیاده را هم رد می شود تا به ابتدای مسیر ماشین هایی که از خیابان دست چپ می آیند می رسد و در اینجا از خطی که باید آن را مرز قلدری نامید حتیّ مقداری هم جلوتر می رود و توقف می کند ولی دائماً در حال خیز است.

او در مرز قانون و حق،یعنی آنجا که "قانون"گفته بایستد و "حقی"برای عابر پیاده تعیین کرده است،توقف نمی کند؛زیرا او بر ماشین سوار است و عابر پیاده بر پاهایش.این زورش زیاد تر است و باید به آن کم زور تحکّم کند و به حقوقش تجاوز نماید.ولی آن طرف خط کشی و بعد از مرز زور و قلدری،ماشین هایی با سرعت زیاد و شاید گنده تر و در نتیجه قلدرتر،از چپ و راست می آیند و بنابراین "باید"در آنجا توقف کند؛چون در آنجا زورش از آنها کمتر است و معمولاً باید از زوردار ترسید.عابران پیاده هم بهتر از رانندگان نیستند.در سر چهار راه چراغ سبز یا قرمز،از هر جای خیابان،نوبت آنها یا نوبت ماشین ها فرق نمی کند،هر وقت و هر جا احساس خطر نکنند و نترسند،رد می شوند،و هر وقت بترسند حقّ صد درصدشان هم که باشد می ایستند و صدایشان در نمی‌آید.چیزی که مطلقاً مناط اعتبار نیست،"حق"و "مقرّرات"و"قانون" است و اگر جز این هم بکنند،چه بسا ماشینها برای ساعت ها اجازۀ راحت رد شدن به آنها نمی دهند.به قول معروف "بیله دیگ،بیله چغندر".هر دو گروه از حساب هم پاک می شوند و نظام بی نظمی ها کارشان را –البته با بدبختی و فلاکت- راه می اندازد.

3.کجدار و مریز

رانندگان هیچگاه پیشاپیش،منظور خودشان را از اینکه از چپ می خواهند سبقت بگیرند یا از راست،اعلام نمی کنند،نه با چراغ راهنما و نه با دست.البته بجز در مواردی که "خودشان"واقعاً احساس خطر کنند،نه اینکه فکر کنند برای "دیگران"ممکن است خطر داشته باشد.چون به چپ یا راست رفتنشان بستگی تام به این دارد که موقعیّت چه پیش آید.بنابراین همیشه به صورت کجدار و مریز روی خطوط منقطع خیابان حرکت می کنند تا اگر دست چپ دفعتاً راهی باز شد و یا ماشینی غفلت کرد و از ماشین جلوای اش کمی فاصله گرفت ،آنجا خود را بپیچانند،و اگر دست راست چنین اتفاقی افتاد آنجا را تصرّف نمایند.و اگر هم ایجاب کرد،دنده عقب بروند.زیرا منظور تأمین نظرشان است آن هم هر چه زودتر،در امور زندگی هم عیناً همین کار را می‌کنند.حقّ تقدّم و یا وجود حقوقی از این قبیل برای دیگران،همه در نظرشان کشک است.عقیده این است که "تا تنور گرم می‌بینی تو نان خود را بر آن زن".

4.بی اعتنا به قانون و مقرّرات

در هر جایی که ممکن است،از دست چپ،یا از دست راست،بین خط، روی خط و یا خارج از خط،خطوط متّصل یا منفصل،سر پیچ،جای ممنوعه و غیر ممنوعه،-فرق نمی کند- هر جا میسّر شود سبقت می گیرد،ماشینش را جلو می برد،ویراژ می رود،بوق می‌زند،ترمز می گیرد و پارک می کند.برایش آیین نامه و مقرّرات مسخره است.بعد از انقلاب که جالب تر شده بود،چون همۀ "قوانین و مقرّرات"طاغوتی بود.انقلاب کرده بود،خون داده بود،که "آزاد"باشد و هر کاری دلش خواست بکند و از این جهت،بعد از انقلاب ماشین هایی که در پیاده روی خیابان ها می آمدندو حتّی بوق می زدندو باتغّر و قلدری به شما که در پیاده رو راه می‌رفتند،نهیب می زدند و با تشر می گفتند که از سر راهشان عقب بروید و بگذارید آزاد باشند،دورۀ طاغوت که این بندهای اسارت بود تمام شد،بسیار زیاد بودند.کی بود که جرأت می کرد و مانع "آزادی"آنها می شد؟فقط یک چیز برایش مطرح بود و هنوز هم هست:"خودش"،و اینکه یک ثانیه  زودتر امیالش برآورده شود؛هر بلایی سر دیگران آمد مهم نیست.به قول جلال آل احمد: خودش باشد و خرش (حالا ماشینش) از پل بگذرد،دیگر بود و نبود پل هیچ است"

این تجاوزها،ولو ظاهراً کوچک و قابل اغماض،خود عامل بسیار مؤثری است به اینکه حتی غیر متجاوزان را- یا به علّت رقابت یا به خاطر تحریک احساسات تلافی جویانه و یا چون تنها راه غیر مسدود برای زنده ماندن است- متجاوز کند،که آن هم به نوبۀ خود اثر متقابل روی دیگران دارد و نتیجه اش اینکه همه از "دیگران متجاوز" شکایت دارند،غافل از اینکه هر کس خودش و اعمالش عیناً مثل آن دیگران است.

همه از دست غیر می نالند                                                   سعدی از دست خویشتن فریاد

اگر بخواهیم نحوۀ رانندگی مقبول عامۀ مردم را در یک اصل خلاصه کنیم ،چنین است:"گاومالی (بی کلّه)برو جلو.هر کس مانعت شد ،نهیبش کن.اگر او جا نزد ،تو جا بزن"این خصلت را در رانندگیمان به خوبی می بینیم،چون به یک حالت فیزیکی قابل رؤیت در آمد و امّا در زندگی و در روابط مردم هم در بین تمام طبقات،از بالا تا پایین همین اصل حکمفرماست.

5.بی خبری یا بی اعتنائی؟

    ممکن است بعضی ها،جهل و بی خبری مردم از قوانین را علّت اصلی عدم اطاعت و قانون شکنی و تجاوز ایشان بدانند.این علّت نمی تواند صحیح باشد.اگر از نظر رعایت احترام نخواهیم این اصل را که "باید همۀ رانندگان گواهینامه داشته باشند"صحیح فرض کنیم،حدّاقل بیش از 95 درصد رانندگان گواهینامه دارند.اینها که گواهینامه دارند یعنی آیین نامه رانندگی را خوانده،یاد گرفته،امتحان داده و قبول شده اند. بنابراین از تمام مقرّرات رانندگی اطّلاع دارند- حال به خاطر بی اعتنایی و عدم رعایت مقرّرات تدریجاً فراموش کرده باشند حرف دیگری است،ولی از اینکه کلّیۀ مقرّرات رانندگی اطّلاع پیدا کرده اند و بنابراین نسبت به آنها جاهل نیستند حرفی نیست- ولی اینکه چرا به ندرت کسی پیدا میشود مقررات مربوطه را اجرا کند برای این است که ما ایرانیان هر گونه قانون و نظمی را که برایمان محدودیّتی به وجود آورد را دوست نداریم؛توجّهی به حقوق دیگران ،که ممکن است حدّ و مرزی جلوی تمایلات ما ایجاد کند،نداریم.فقط یک قانون می شناسیم و آن "زور"است،یعنی قانون جنگل.

تا زمانی که زور بر ما حاکم نگردد و تخماق محکم بر سرمان کوبیده نشود اطاعت نمی کنیم.نه اینکه خیال کنیم چون قانون گذاران این مملکت هیچگاه از خود مردم نبوده و هیأت های حاکمه همیشه حالت سپاهیان غالب برملّـت مغلوب را داشته‌اند، مردم از هر چه قانون و مجری آن است متنفّرند و در نتیجه با قانون شکنی ها یشان این طور دهان کجی می کنند؛نه این طور نیست؛زیرا همین آقایان و خانم ها در منزل خودشان هم رعایت حقوق یکدیگر را نمی کنند و به مقرّرات موضوعۀ خودشان هم احترام نمی گذارند(البته اگر اصلاً حاضر شده باشند که مقرّراتی را وضع و انجامش را تعهّد کنند)و بجز عامل زور و ترس چیز دیگری نمی تواند آنها را مطیع کند.و در خارج از کشور هم اگر قوانین را رعایت می کنند بخاطر وجود زوری است که برای اجرای قانون حاکم است .هم از طرف دولت و هم ازنظر فشار افکار عمومی.این دوّمی ضامن واقعی اجرای اوّلی است.در عین حال همان جا هم حتی الامکان نسبت به هر گونه نظمی بی اعتنایند و اکثراً همۀ اصول را هر جا بتوانند زیر پا می گذارند.مخصوصاً اگر از این کار کوچکترین نفع احتمالی و یا دفع ضرری تقدیری به تصوّرشان خطور کند.

البتّه نباید باز هم در زمان های استثنایی که تحت تأثیر شدید احساسات مانند روزهای بعد از سی ام تیر ماه 1331 و نظمی که خود مردم در تهران ایجاد کردند و اطاعت مخلصانه ای که مردم نسبت به یکدیگر در روزهای زمستان 1357 را ملاکی برای ردّ این فرضیه قرار دهیم؛چون اینها همه تحت تأثیر احساسات و عواطف بود که معمولاًزودگذراست؛کما اینکه در همان دو مورد هم بعد از گذشت مدّت بسیار کوتاهی،مردم دوباره به عادت دیرین خود بازگشتند.

تحلیل شخصیّت اخلاقیمان

 

چرا ما ایرانیان چنین خصوصیات اخلاقی یعنی چنین رفتار و گفتار و کرداری داریم؟آیا اینها ارثی است؟اکتسابی است؟بیماری است؟اگر بیماری است ،چگونه بیماری است؟آیا علاج دارد؟

به نظر می رسد قبل از هر اقدام اصلاحی،اولین سؤالی که برای جامعه شناسان و سیاستمداران و علاقه مندان به نجات مردم ایران از همۀ عقب افتادگی ها باید مطرح باشد،چگونگی خلقیّآت ایرانیان،پیدایش آن و راه بر طرف کردن معایب احتمالی آن است.بدین منظور و قبل از اینکه جامعۀ خودمان را از نظر روانی بشناسیم ،لازم است از یافته های علمی که در زمینۀ شناخت انسان به طور اعم تا کنون به دست آمده است،مطالبی بیان کنیم و بعد به طور اخص در مورد شناخت ایرانیان بحث نماییم.

اریک برن می گوید:در هر انسانی سه شخصیِت موجود است:

- شخصیت والدینی

- شخصیت کودکی

- شخصیت بالغی

 

شخصیت والدینی حالتی است که وقتی بر انسان مستولی شود،شخص احساس می کند که از همه بالاتر،قوی تر و عاقل تر است.می خواهد تحکّم کند،همان طور که معمولاً پدر و مادرها خود را محق می دانند که نسبت به بچّه هایشان تحکم نمایند.

شخصیت کودکی حالتی است که انسان را اسیر احساسات خویش می نماید.خود را کوچک و زبون می داند؛یعنی همان حالتی که در دوران خردسالی و کودکی داشته است.

شخصیت بالغی حالتی است که صاحبش را اهل منطق و استدلال می کند.

هر فکری و هر حرفی را با دلیل و برهان می پذیرد و با دلیل و برهان ارائه می دهد.برای دیگران همان احترام و ارزشی را قائل است که برای خود قائل است.نه خود را بالاتر از دیگران می بیند و نه پایین تر.

فردی که از نظر روانی سالم است کسی است که شخصیت بالغی او کاملاً آزاد شده است؛یعنی همیشه وجودش برای انجام هر کاری در کنترل شخصیت بالغی اوست.شخصیت های دیگر(والدیند و کودکی) او نیز در عین مجزا بودن،موجود هستند و این بدین معناست که در موارد مختلف،آمار و اطلاعات لازم را از شخصیت والدینی،از شخصیت کودکی و از واقعیّات موجود زندگی می‌گیرد،حلّاجی می کند و تصمیم لازم را اتخاذ می نماید.البته هر قدر آمار و اطلاعات بیشتری در اختیارش باشد،امکان صحّت تصمیمات متخذه اش زیادتر خواهد بود.

کودکی که به شخصیت بالغی اش اجازۀ رشد داده شده است- یعنی در دوران کودکی دروغ نشنیده،در برابر عمل ها عکس العمل های منطقی دیده و بزرگتر ها با او رفتاری با شخصیت بالغی داشته اند- نتیجتاً شخصیت بالغی آزاد شده و سالمی پیدا کرده است.چنین کودکی در بزرگی وسعت نظر پیدا می کند،با نگاه هایی دقیق دنیا را عمیقانه می نگرد،معنی فلسفه و مذهب را می‌شکافد و اکثر مسائل را با همۀ پیچیدگی هایش حل می کند.

کسانی که به شخصیت بالغی شان اجازۀ رشد داده نشده است،ولو اینکه حقیقتاً هم بخواهند و با تمام وجود تلاش کنند،باز هم قادر به تصمیم گیری نخواهند بود.اگر این افراد دفعتاً مستقل شوند شدیداً احساس سرگردانی می کنند و همیشه می خواهند گناه ندانم کاری ها و شکست هایشان را به گردن کسی یا چیزی-یعنی به گردن کسی یا چیزی- یعنی به گردن خارج از وجود خودشان بیندازند.اینها نمی دانند چه می خواهند.همیشه به امید اینکه بالاخره چیزی اتفاق خواهد افتاد،کسی از در وارد خواهد شد و یا خلاصه به یک شکلی به آنها کمک غیبی خواهد رسید،چشم به راهند.  

 

دروغ علة العلل عقب افتادگی هایمان است

       اگر دروغ را علّت اصلی عقب افتادگی ها یمان معرّفی می کنم نه تنها از این جهت است که چون در هر معامله ای وارد شود آن را فاسد می کند،در بین مردم بدبینی و سوءظن به وجود می آورد،مقدار قابل توجّهی وقت و انرژی آنها را به هدر می دهد و مآلاً رفاه و آرامش و امکان هر نوع ترقّی را از آنها می گیرد و یا شدیداً مانع می شود،بلکه به خاطر این است که رواج دروغ در بین مردم باعث می شود که رشد شخصیّت بالغی  را در اطفال به کلّی متوقّف کند و یا آن را آسیب دیده و معیوب سازد و نتیجاً مردان و زنانی تحویل جامعه دهد که در بین آنها منطق و استدلال و عقل جای خود را به احساسات و هرج و مرج طلبی دهد و جهل را مافوق علم بنمایاند.

با عنایت به فرضیّات  روان شناسان در مورد شناخت انسان و با توجّه به مشاهدات عینی از آنچه ما ایرانیان می گوییم و می کنیم و اعتقاد داریم،می توان نتیجه گرفت که متأسفانه به خاطر رواج شدید دروغ در بین ما مردم ایران،اکثراً شخصیّت بالغیمان به شدّت آسیب دیده و حکومت بر وجود ما دائماً بین شخصیّت های والدینی و یا کودکیمان دست به دست می شود و بیشتر معایبی که داریم عوارض همین نقص شخصیّت اخلاقی ماست.این مطلب به عنوان فرضیّه ای پیشنهاد و سپس کوشش می شود که ادلّه کافی برای اثبات آن ارائه گردد؛ولی مثل هر فرضیّه دیگری نمی توان ادعّا کرد که حتماً صحیح است.این فرضیّه می تواند توسط دیگر علاقه مندان تأیید و یا رد شود.

ضعف شخصیّت بالغیمان

1.علّت اصلی ضعف

"پیاژه"روان شناس سویسی معتقد بود در خلال دو سال اول زندگی،شخصیّت بالغی در کودک ظاهر می شود و می خواهد برای خودش سیستم علّت و معلولی،یا به عبارت دیگر،سیستمی مبتنی بر استدلال و منطق بین پدیده ها برقرار کند.او همچنین گفت که اگر در این دوران حسّاس،تناقض و تباین در رفتار و کردار و گفتار اطرافیان به حدّ وفور باشد،کودک ممکن است به طور کامل و برای همیشه از قبول رابطۀ علیّت بین پدیده ها صرف نظر کند و دیگر هیچگاه به دنبال استدلال و منطق نرود و دیگر کاری به تهیّۀ پاسخ برای "چرا"های زندگی نداشته باشد،و در حقیقت،شخصیت بالغی او قبل از رشد و نمو،خفه و کاملاًبی اثر گردد،در این صورت،وجود چنین فردی بین دو فرمانروای دیگر یعنی شخصیت های والدینی و کودکی دست به دست می شود.

شخصیت بالغی یعنی حالتی که انسان را به تعقّل وا می دارد و منطق و استدلال را جانشین احساسات مربوط به شخصیت های والدینی و کودکی می کند.از این رو کودک به هر چیزی که بر می خیزد و برایش تازگی دارد،می خواهد آن را وارسی کند و بفهمد که چیست.برای هر چیزی مرتباً سؤال می کند:چرا چنین است و چرا چنان است؟چرا دود بالا می رود؟چرا باران پایین می‌آید؟چرا آن روز که خندیدم مادرم گفت "آفرین پسرم" ولی روز بعد که همان کار را کردم گفت "برو گم شو،خفه ام کردی"؟چرا؟...

متأسفانه اکثر ما ایرانیان بی خبر از اهمیّت فوق العادۀ این دوران زندگی و بی توجّه به وجود فهم و شعور کامل در کودک،به خیال اینکه بچه چون جسمش کوچک است قدرت درک و استنباطش هم ناچیز است،جواب های صحیح به او نمی دهیم،یا به نام شوخی کردن و سر به سر بچه گذاشتن و در حقیقت به منظور اینکه خودمان بازی کنیم،پاسخ هایی کاملاً بی معنی و بی ارتباط و خلاف واقع به او تحویل می دهیم و بدین ترتیب گیجش می کنیم و یا او را به خاطر سؤالاتی که کرده است به باد خنده و استهزا می گیریم،و اگر خسته بودیم و خودمان حال بازی کردن نداشتیم،در برابر سؤالاتش کلمات و عباراتی اهانت آور و تحقیر آمیز می‌گوییم.مثلاً اگر بچه سؤال کند چرا روز روشن است،در پاسخ،یکی از جواب های زیر را به او می دهیم:

- برای اِرا،محض اِرا!

- دیگه،برای همین.

- به تو چه،فضولی؟

و اگر دست بر ندارد و سؤالش را تکرار کند،آن وقت عصبانی می شویم و می گوییم:

- چکماره مرگ!

- آنقدر چرا چرانکن،خفه ام کردی.

و محتملاً با تو سری و اُردنگی او را از خود می رانیم و بدین ترتیب،مقدارقابل توجّهی از شور وشوق بچّه را به ادراک و روابط علّیت از همان زندگی در او می کشیم.نتیجه اینکه چنین کودکانی بعدها تمایلی به درک حقایق و چراهای واقعی زندگی و محیط خود ندارند،زیرا هر گاه بخواهند به دنبال درک حقیقی بروند،همین خاطرات تلخ دوران کودکی و صدماتی که خورده و اهانت هایی که شنیده و تحقیر هایی که دیده اند در آنها زنده می شود،آن هم توأم با احساسات دردناک و رنجش آورش،و از این رو و به طور غیر ارادی خود را از صحنه دور می کنند.به تعبیر روان شناسان بکلّی از صحنۀ وجودشان حذف می شود و یا آسیب دیده و تحت تسلّط شخصیت های والدینی و کودکی شان اسیر و ناتوان باقی می ماند.

علّت دیگری که باعث می شود شخصیّت بالغی از صحنۀ زندگی کودکان ایرانی حذف شود و یا ضعیف و آسیب دیده و بی‌اعتبار و بی خاصیّت بماند،این است که ما بزرگها نه تنها برای درک مطالب و پیدا کردن ارتباط بین پیش آمدهای زندگی با آنها همدلی و همراهی نمی کنیم،نه تنها"چراها"ی آنها را با گشاده رویی پاسخ نمی گوییم،بلکه با دروغ ها و ضدّ و نقیض های زیادی که جلوی چشمان آنها می گوییم و انجام می دهیم،چنان آنها را مبهوت و گیج می کنیم که ترجیح می دهند برای همیشه شخصیت بالغی یعنی پیروی از استدلال و راه جویی به یافتن رابطۀ بین پدیده ها را کنار بگذارند و در نتیجه وقتی هم بزرگ شدند هر چیزی را بدون دلیل و منطق تنها به خاطر هوی( شخصیت والدینی) و هوس (شخصیت کودکی)قبول می نمایند.از این مقوله مثال های بسیار بسیار فراوانی در زندگی یومیّه همۀ ما ایرانیان موجود است.

2.سایر عوامل ضایع کنندۀ شخصیت بالغی

زندگی یومیّۀ ما ایرانیان طوری است که کودکانمان دائماً و اجباراً ناظر بر تناقض گویی ها،دروغ ها و تردید رأی آدم های بزرگ اطراف خود هستند.همۀ این صحنه ها در به شک انداختن و مآلاً منصرف کردن آنها از جستجو برای یافتن هرگونه رابطۀ علّت و معلولی بین پدیده ها رل عمده ای را بازی می کند.

ولی علاوه بر این مطلب که پیاژه روان شناس سویسی در مورد عدم رشد و احیاناً از گردونه خارج شدن شخصیّت بالغی کودک عنوان کرده است،علّت دیگری که باعث از بین رفتن شخصیت بالغی اطفال ایرانی می شود این است که چون بچّه اصولاً بیشتر مطالب را از راه تقلید یاد می گیرد،وقتی که هیچ یک از آدم ها ی بزرگ با شخص او رفتاری با شخصیّت بالغی ندارند،یعنی وقتی که با کودک هیچگاه مثل یک شخص بزرگ با احترام متقابل رفتار نمی کنند،وقتی که مواجه شدنشان با کودک یا از موضع شخصیّت والدینی آمرانه و با توپ و تشر است و عتاب و خطاب می کنند و یا با دیدۀ ترحّم تؤام با محبت نگاهش می نمایند- که هر دو مبتنی بر احساسات والدینی است- و یا وقت خود را با او از موضع شخصیت کودکی به مسخرگی و بازی و شوخی می گذرانند،و بالاخره وقتی که رفتار بزرگترها با کودک سوای رفتاری است که بزرگترها با خودشان داشته اند،نمی توانیم توقع داشته باشیم که کودک اعمال مربوط به شخصیّت بالغی را یاد گرفته باشد.

با عنایت به مطالب فوق ملاحظه می شود که شخصیّت بالغی اطفال ایرانی به سه دلیل عقیم می ماند و یا شدیداً معیوب و ضعیف می شود:

اوّل:تناقض و تباین و دروغ های فراوانی که در بین حرکات و سخنان اطرافیان ملاحظه می کند.

دوّم:رفتار آدم های بزرگ نسبت به کودک خود که همیشه رفتاری تحت سیطرۀ شخصیّت های والدینی و کودکی توأم با تحقیر شدید یا حمایت زائد بر نیاز و یا شوخی و بازی بوده است.

سوّم:رفتارآدم های بزرگ با خودشان غیر از رفتاری است که با کودک دارند.معهذا کودک ناظر دقیقی بر آنهاست و می‌کوشد تقلید کند.رفتار آدم های بزرگ هم نسبت به هم ،متأسفانه کمتر از موضع شخصیت بالغی شان است؛چون اکثراً و شاید همیشه،یا از موضع والدینی بوده،که به صورت تحکّم و یا ترحّم جلوه گر می شده است و یا از موضع کودکی بوده،که به صورت التماس و تشبّت و مسخرگی و لودگی در می آمده است.

      وجود تناقض،تردید رأی و علی الخصوص دروغ در کردار و گفتار اکثر ما ایرانیان باعث از بین رفتن و یا حدّاقل معیوب شدن شخصیّت بالغی کودکانمان شده است.کودکانی با شخصیّت بالغیِ مطلقاً حذف شده یا رشد نکرده و آسیب دیده،وقتی مردان و زنان اجتماع را تشکیل دادند،طبیعی است که برای درک هر گونه چرایی عاجز و بیچاره باشند،طبیعی است که آسان ترین و بی دردسرترین راه را اتّخاذ نمایند و هر پیش آمدی را به گردن قضا و قدر بیندازند و یا بدون اراده کوچکترین دلیل و برهانی به گردن دیگران بیفکنند و هر گروهی گروه دیگر را مسؤول هرج و مرج بشناسد و به سادگی و آسانی نفس کشیدن به یکدیگر تهمت بزنند و افترا ببندند و زمین و آسمان و هر که را یافتند و حدس زدند و گمان کردند،مسؤول بدبختی های خود بشناسند و طبیعی است که بگویند:اگر خارجی ها بگذارند وضع خوب می شود،ولی افسوس که نمی گذارند.

بنابراین طبیعی است که مردم چنین جامعه ای معتقد باشند که تمام کارهایی که در ایران شده و می شود،از انقلاب مشروطه گرفته تا تمام جریانات بعد از آن مثل روی کار آمدن رضاشاه و از بین رفتن او،روی کار آمدن پسرش،حتّی دختر زاییدن فوزیه زن اول شاه،ملّی شدن صنعت نفت و روی کار آمدن حکومت جبهۀ ملّی،و حتی موفقیت انقلاب اسلامی و کلیۀ پی آمدهای آن و جنگ با عراق و غیره،همه زیر سر همان خارجیهاست.و طبیعی است که حالا هم هر کسی در گوشه و کنار بگوید:"اکنون باید منتظر بود و دید که حکومت های انگلیس و آمریکا برای ایران چه خوابی دیده اند و می خواهند چه کنند.در غیاب شخصیت بالغی،اینها همه طبیعی است."به هر تقدیر،نتیجۀ کلّی حاصل از این ماجرای هر روزی زندگی کودکانمان که به نظر هر یک از ما ایرانیان بسیار ساده و پیش افتاده است،برای جامعه بسیار گران تمام می شود.بدین معنی که چُنین کودکانی با شخصیّت بالغی حذف شده یا شدیداً آسیب دیده،مردان و زنان فردایش را تشکیل می دهند،و در چنین جامعه ای ارتباط افراد با یکدیگر فقط مبتنی بر احساسات است،زیرا تنها شخصیت های والدینی،کودکی و رفاقتی است که وجود آنها را تحت سیطرۀ خود دارد.حذف شخصیّت بالغی افراد یک جامعه یعنی حذف هر گونه استدلال و منطق،حذف هر گونه احترام متقابل و حذف هر گونه و کردار عقلایی از آنها.

اسف انگیزترین نکتۀ قابل توجّه در مورد خدشه دار،معیوب و یا بکلّی حذف شدن شخصیّت بالغی در کودکان این است که هر قدر کودک باهوش تر و بافراست تر و سریع الانتقال تر باشد،آن نوع بی معنی بودن "رابطه علّیت بین پدیده ها"و این نوع معنی دار بودن"هیچ چیز دلیل بر هیچ چیز نیست"را در زندگی،سریع تر و آسان تر قبول تر می کند،و بدین ترتیب،زودتر شخصیت بالغی میدان وجودش را خالی  می نماید و آن را در بست در اختیار شخصیت های والدینی و کودکی می سپارد.

نتیجۀ حتمی فردی اش اینکه در اجتماع ایران اکثر افراد باهوش و بااستعداد به طرف کارهای خلاف عقل و حقّ و عدالت می‌روند و امورشان را با توصیه و نظارت شخصیت های والدینی،کودکی که همه تابع احساسات اند،سر و صورت می دهند و همین افراد مآلاً به خاطر استعدادی که دارند قدرت ها را در دست می گیرند.و نتیجۀ قهری اجتماعی اش،وجود بازار مکّاره‌ای می شود که در آن،اکثر داد و ستدها ،روابط و مراوده ها،ظالم و مظلومی،مراد و مریدی و یا رفیق و رفاقتی است و ما قرن هاست که بقا و دوامش را ناظریم.

     


 

 

 

 

منبع:

ايزدي ، علي محمد(1383) چرا عقب مانده ايم ؟: جامعه شناسي مردم ايران،تهران: نشر علم



[1]  سوره رعد،11  

 

[2] انفال،53

[3] در صورت نياز